مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

114

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تو برآورد . اكنون ما را بهرچه خواهى ، امر كن . حسن گفت : دو اسب از بهترين اسبان از بهر ما حاضر آوريد . ايشان در حال دو اسب زين و لگام كرده حاضر كرده حاضر آوردند . حسن بيكى از اسبان سوار گشته ، پسر خود در بغل گرفت و زن او باسب ديگر سوار گشته ، پسر ديگر در آغوش داشت . و ملكهء نور الهدى نيز با عجوز سوار گشته ، بسوى بلاد خويش روان شدند . و حسن با زن خويش تا يك ماه روان بودند . آنگاه بشهرى نزديك شدند . در اطراف آن شهر ، نهرها و درختان ديدند . از بهر راحت در كنار نهر فرود آمدند و بحديث بنشستند كه ناگاه سواران بسيار پديد گشتند . حسن چون ايشان را بديد ، برپاى خاست و با ايشان ملاقات كرد و در جلو آنها ملك حسون ، خداوند ارض كافور و قلعهء طيور بود . حسن پيش رفته ، او را سلام داد و دست او را ببوسيد . ملك حسون پياده گشته ، در زير درخت با حسن بنشستند و حسن را تهنيت گفت و فرحى سخت او را روى داد و ماجرى بازپرسيد . حسن تمامت ماجراى خويش از بهر او بيان كرد . ملك حسون شگفت مانده ، گفت : اى فرزند ، هرگز كسى جز تو بجزاير واق نيامده بود كه بسلامت بازگردد . كار تو كاريست عجيب . پس از آن حسن از ملك حسون اجازت سفر خواست . ملك جوازش داد . حسن با زن خويش سوار گشتند . ملك حسون نيز سوار شد و تا ده روز با ايشان روان بود . پس از آن حسن را وداع كرده ، بازگشت . و حسن با زن خويش تا يك ماه هميراندند تا اينكه بغارى بزرگ برسيدند كه زمين آن غار از مس زرد بود . زن حسن به او گفت : بدين غار نظر كن كه او را مىشناسى يا نه ؟ حسن گفت : آرى ، مىشناسم . درين غار ، شيخى است ابو الرويش نام دارد و او را بر من احسانى است بزرگ . از آنكه او سبب آشنائى من و ملك حسون شد . و حسن ، حكايت ابو الرويش با زن خود حديث كرد . كه شيخ ابو الرويش از در غار بدر شد . چون حسن او را بديد ، از اسب به زير آمده ، دست او را بوسه داد . شيخ بحسن سلام داده ، بسلامت او تهنيت گفت و او را گرفته ، بغار اندر برد و بحديث گفتن بنشستند . حسن ماجراى خويش را از آغاز تا